هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی کنار شتر و توی شانار

داشتیم از نایبند بر میگشتیم که یک عالمه شتر دیدیم بابایی ماشینو نگه داشت که من از نزدیک بتونم شترها رو ببینم بچه ها شما چی دوس دارین تا سفارش بدم از پس هلو دوس دارم مدام میگم هلو از نوشیدن آب انار لذت میبرم ...
27 خرداد 1392

هانی به روایت تصویر

        سلام بچه ها >حالتون خوبه   کار عجله ای بهتر از این نمیشه ؛فعلا عکسامو ببینید تا سر فرصت بیام و  بقیه عکسها و خاطراتمو واستون بزارم . فقط بدویند این روزها بدجوری شیطون شدم که مامان و بابایی حسابی از دستم دلخورن و همش به این فکر میکنن که من چمه ؟؟؟ و  چرا اینقدر بلا شدم ؟؟؟و اینهمه انرژی رو ماشالله از کجا میارم ؟؟؟و اینکه امیدی به آروم شدنم هست یا نه ؟؟؟ راستی قبلا یه ذره سر در گوشی میاوردم اما حالا دیگه استاد گوشیا شدم و همیشه یا گوشی مامان یا بابایی باید دستم باشه و کل بازیاشو بلدم و آهنگ و فیلم های مورد علاقمو خودم روشن میکنم دیگه نیاز...
27 خرداد 1392

هانی و قایق سواری

بابایی برای تفریح یک قایق خریده و امروز اومدیم با قایق جدیدمون یه دوری بزنیم اولی که سوار قایق شدم مامانی از ترس منو این پایین وسط قایق گذاشت که دریا رو اصلا نمیدیدم اینم وقتی چشام به دریا افتاد و خودمو وسط دریا دیدم از هیجان این شکلی شدم حیف که هوا تاریک شده بود و عکسامون قشنگ نیفتاد هوا داشت تاریک و تاریکتر میشد و بابایی هی از ساحل دورتر میشد و مامانی با هر موجی که میومد وحشت میکرد که توی این عکس بابایی داره بهش میخنده اینم ساحل زیبای نایبند من این سنگ خوشگلو از کنار ساحل پیدا کردم اینم منه خوشتیپ با خاله شیدا   ...
27 خرداد 1392

راحت شدن هانی از پنپرز

سلام بچه ها حالتون خوبه منم خوبم الان دو سال و 4 ماه و 22 روزمه و خیلی خیلی خوشحالم چون نزدیک به یک هفته هست  که دیگه پنپرزو گذاشتم کنار و واسه خودم مردی شدم البته با کمک خاله هام که توی این مدت همش کنارم بودن ,میسی خاله جونم ناگفته نماند که مامانی قبل از این تلاش نکرده بود که پنپرزو ازم بگیره وگرنه من اون وقتها هم میتونستم اعتیاد به پنپرزو ترک کنم  منم آدمم  آخه یک آدم چقدر میتونه اینهمه فشارو تحمل کنه بعد میگن هانی دست بزن داره بنظرتون حالا که این دوچرخه ماله اونه بزارم خفم کنه و هیچی نگم   بر و بچ آروم دارن بازی میکنن و به قوله بقیه بازی های من همش از نوع خ...
27 خرداد 1392

هانی در جنگل حرا

بقیه ماجرا و عکس های من در جنگل حرررررررررررا رو می تونید در ادامه مطلب بخونید جمعه بعد از ظهر با بابا و مامانی آماده شدیم که بریم جنگل حرا همونطور که داشتیم میرفتیم شوهر خاله ملیحه تماس گرفت و گفت بیاید با هم بریم ما هم راهمونو کج کردیم و رفتیم خونه خاله منم همیشه چند کیلومتر نرسیده به خونه خاله شروع میکنم به ذوق کردن و گفتن خاله خاله البته به زبون خودم خالا چون خونه ی خاله جونم لاکپشت و قناری دارن من دوست دارم همیشه بریم خونه خاله ولی تا رسیدیم خاله دم درب بودن و من فقط در حد دو ثانیه تونستم لاکپشت و قناری رو ببینم بخب حالا که پام رسید به جنگل حرا یکی بیاد منو بگیره  بعد از کلی بازی نوبت شد به عصرونه من ب...
7 خرداد 1392
1